شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

نویسنده: نازیلا
نظرات: 0

Its my new address 

www.sadafenejabat.blogfa.com 

 

 

 


N  5

نویسنده: نازیلا
نظرات: 8

سلام می خواستم یه آپی بکنم .اول خواستم روز ثبت ناممو بنویسم. بعدش ....داشتم تو کمدمو مرتب میکردم یه هو چشمم افتاد به  یه کتابچه که دوره ی راهنمایی بهمون داده بودن.دلواپسی های دخترانه ....

یه کمیشو خوندم به نظرم مفید اومد .البته خیلی بیشتر برا دخترا ی گل و مهربون و خانم و البته دلواپس یه کمیشو مینویسم اینجا براتون شاید یکی مثل من یه همچی مشکلی داشته باشه و بدردش بخوره.

ا مروز مهتاب بدون اینکه بداند احساس میکرد دلش گرفته است.حوصله ی هیج کس را ندارد ،دلش میخواست در اتقی تنها بود و چشم هایش را میبستو به رویاهای دوردستش ،که تقریبا از شدت تکرار برایش به یک همدم تبدیل شده بود برود.در همین افکار بود که انگار صد نفر صدایش زدند و او را متوجه صحبت خانم مشیر کردند .چقدر این زن زیبا و دلنشین و متین سخن میگفت تا به حال چنین کسی را ندیده بود .گاهی اوقات به خودش مسگفت ای کاش خانم مشیر معلم من بود –نه ای کاش او دوستم بود0نه باز هم نزدیکتر –ای کاش خانم مشیر خواهرم بود نه این هم نه ای کاش من خود او بودم .خانم مشیر با این جلسه ی

اخری سومین باری بوود که به مدرسه ی آنها آمده است و تحت عنوان گپ و گفتگو با جوانان ،به صحبت و گفتگو پرداخته ،خانم مشیر اگرچه 1نفر بود اما سیصد نفر دختر دانش آموز را مشغول حرفها و سخنان خود کرده بود.

....درست در همین زمان که مهتاب حوصله ی هیچ کس را نداشت و دلش میخواست در رویاهایش فرو رود . یادش افتاد که خانم مشیر در همین جلسه ی آخری گفت ،دوستان من دو چیز را به خاطر بسپارید.اول  آنکه خوشبختی در همان لحظاتی است مه ما به دنبال آن میگردیم. دوم آنکه خوشبختی یافتنی نیست ،خوشبختی بافتنی است.بله عزیزانم درست شنیدید.کلمه ی بافتم را گفتم و بافتن یعنی خلق کردن،خلاقیت  داشتن یعنی یک تولید جدیداز همان چیزهایی که تا کنون داشته ایم. ما باید با همان چیزهایی که داریم خوشبختی را بسازیم.با همین مادری که داریم.با همین پدری که داریم ،با همین خانه ی کوچکی که داریم.نا باید با همین امکانات موجود خوشبختی را بسازیم،آنوقت خواهیم دید زندگی رنگ تازه ای به خود میگیرد و مهتاب که دلش سخت با این سخنان گره خورده بود و در طول این مدت تک تک آنها را در باطنش مرور میکرد و زمزمه،حالا دیگر احساس می کند این دانایی تازه یک توانایی تازه تر به او دادهو از این بابت میتواند با مسایل و مشکلات پیرامونش با تامل بیشتری برخورد کند.و به جای اینکه هیجانی شود تصمیم بگیرد عاقلانه تصمیم بگیرد.

مهتاب به تازگی متوجه یک نکته ی مهم شده بود و آن اینکه چقدر عاقلانه عمل کردن به انسان فرصت میدهد تا حرفها را درست بشنود و بعد درباره ی ابعاد آن فکر کند و سپس تصمیمی بر اساس آن دو مبنایی که خانم مشیر چند بار آن را تکرار کرد این بود :یکی صحیح اندیشیدن است و دیگری صادقانه عمل کردن. خانم مشیر درباره ی صحیح اندیشیدن یک مثال جالب زد .او گفت:تصور کنید در اتوبوس تشسته اید و راننده هم مشغول حرکت است و همین موقع در محل ایستگاه ،مردی با چند بچه سوار میشود،مرد روی صندلی مینشیند و از بچه ها هم میخواهد بنشینند .امات هنوز دقایقی نگذشته این بچه های نا آرام و تا حدی بی نزاکت انواع شلوغ کاری ها را میکنن.،یکی به میله ها آویران میشود ،یکی دستگیره پنجره را میگیرد،دیگری مسافری ایستاده را هل میدهد و خلاصه ماجرا به حدی می رسد که همه ناراضیند.یکی از مسافران زبان میگشاید و میگوید:آقا بچه هات رو جمع کن-دیگری میگوید معلوم نیست مردم چه جوری بچه تربیت میکنند و سومی...ناگهان مرد از جا بر میخیزد  و میرود دم گوش راننده و به آرامی چیزی به او میگویدو در همانجا که به ایستگاه مقصد هم رسیده بودند به اتفاق بچه هایش پیاده میشود.

آقای راننده که خود نیز از شیطنت بچه ها ناراحت بود و هم غرولند مسافران را شنیده بود حالا احساس میکند باید چیزی به مسافران بگوید،ناگهان سکوت اتوبوس بر هم زده میشود و صدای راننده همه را متوجه خود میکند :خانم ها وآفایان با عرض معذرت خدمتتون عرض میکنم که این آقا که با بچه هاش پیاده شد در گوش من گفت این بچه ها 20 روزه که مادرشون رو از دست دادن  و در منزل بشدت بی تابی میکنن من بعد از بیست روز مرثیه و عزا که داشتیم امروز آنها را آوردم تا به این پارگ نزدیک محلمون ببرم ولی انقدر مسافرا طعنه و کنایه زدن که من دو ایستگاه زودتر پیاده میشم و بقیه ی راه رو با بچه ها پیاده میرم.....

....هنوز صحبت های راننده تمام نشده بود که صدای نوچ نوچ مسافرها و کلمات حسرت آمیز و تاسف برانگیزشان بلند شد.یکی گفت الهی بمیرم براشون طفلکیها حق داشتن_دیگری گفت والا بچه های خوبی بودن..سومی گفت ای کاش میدونستیم ما هم لااقل یه دستی به سرشون می کشیدیم و دیگری گفت خیلی بد شد من یکی که هیچ وقت خودمو نمی بخشم .چقدر ما آدما زود قضاوت می کنیم ....


N  4

نویسنده: نازیلا
نظرات: 9

سلااااااام.مثلا می خوام آپ کنم الان.

یه دور پستای قبلی رو خوندم.بابا بی خیال.خییییییلی بد نوشته بودم.کلی افسوس خوردم که چرا حالم انفدر بد شده که تاثیرش انقدر زیاد بوده رو نوشته هامو در وااقع همشون ناراحتیام بوده.بیییییییییییی خیال

خب چه خبرا ؟تابستون که خوش میذگره ایشالله؟

موقع مدرسه من هرروز دفتر خاطراتمو آپ میکردم.الان که تابستونه مدرسه نیست و .......

خیلیا میگفتن مدرستون کسل کننده و خشکه و ........بشدت نفی میکرئم.

ولی حالا........

وب بعضی بچه ها رو که می خونم می بینم خیلی هم بیراه نمی گفتن

من که همش کار بیخود میکنم.نمیدونم هم برم والیبال یا کلا ورزشی یا هنری؟!هر دو رو اصلا نمیتونم برم.آخرش تابستون تموم میشه و من هیچ کدومو نمیرم.تازه یه سری کارای عقب افتاده هم دارم که همش تنبلی میکنم و نمیشینم مثل آدم انجامشون بدم.

تازگیا فهمیدم اسم مرضم چیه. شبکه تهران تو برنامه ی به خانه برمی گردیم یه دکتری داشت توضیح میداد.((تعلل گرایی پاتولوژیک))شانسم ندارم.موقعی که میخواست درمانشو بگه نتونستم ببینم.

کلاس زبانو دو ترم دارم میرم با هم.یعنی داشتم میرفتم . ترم پایین تره _ همه رو نرفته بودم الان میرم که جبرانش بشه_از بس شلوغ بود دو جلسه بیشتر نرفتم.

 چند روز دیگه با یه دبیر دیگه شرووووع میشههههه

اینام بدجور رو اعصاب ما راه می رنا.البته خدا رو شکر این کلاس جدیده با آقای      د     نیست.

فاطمه ش میگه این یارو به درد نمیخوره .ولی خوب چی کار کنیم دیگههههه.........

بعد از آقای د این از ۲۰-۳۰تای دیگه بهتره .

_: حوصله ی این یارو  رو ندارم.اههه. از دماغ  فیل افتاده ی عقده ای فقط بلده حال بگیره و بزنه تو ذوق آدم

_: کی  س ؟

با همون حالت خنگول مابانش نگام میکرد.

-:.البته خب من که ندیدمش ولی بهش نمی یاد

اعصابش خورده بچم.هی جلزو ولز میکرد بریم کلاس آقای د ولی خب نمیشد آقا فول تایم کار میکنن.

آموزشگاه توی پر تردد ترین خیابون شهر نیم وجبیمونه .تا آخرش راهی نیست این مسیرو پیاده میریم  بهدش تاکسی میگیریم.........

تو راه هی غر میزد.

ای بابا ول کن دیگه تو هم.غلط کرده .من خودم بلدم با این جماعت چه جوری برخورد کنم.

فاطمه از من بدتره منم ممکنه بهم نیاد ولی دوستان میدونن چقد .............

 .

گفتم شهر نیم وجبیمون.یاد این آقای    د   افتادم.یارو هر چی داره نداره صدقه سر همین نیم وجبه اونوقت از اول تا آخر کلاس تا یه چیزی پیش میاد اینجا رو مسخره میکنه.خودشم میکه من اهل فلان روستا هستما.حرف مفت میزنه ماشین 40-50 میلیونی زیر پاشه و کلی پول پارو میکنه الان دیگه اینجا بد شده. خییییلی دلم میخواد یه دفعه بهش بگم اگه ناراضی هست برگرد به دیار عزیزت مرتیکه بی جنبه.اگه سن بابامو نداشت حالیش میکردم ........

من رو همین نیم وجب کلی تعصب دارم.خب سند اینکه نیاکان حقیر از ۴۰۰سال پیش اینجا بودن موجوده ......

شنبه تو سالن نشسته بودیم تا کلاسمون شروع شه.فاطمه لپ دخترشو کشید.دختره هم لوووووس زد زیر گریه.رفت مثلا مامانشو بیاره....

جدی جدی اومد خانم ص 

کی دختر منو اذیت کرده؟؟؟؟

دخمر کوچولوهه هم گفت ایییین.

حالا اینم مثل آدم یواش نزد فاطمه رو که

گرفت همچی لپ بچه رو کشید که جای دستاش کلا موند رو صورتش . لب و لوچش آویزون شد .

اونقدر عصبانی شدم که اگه میشد میگرفتم خفه میکردم زنیکه ی تازه به دورون رسیده رو.

حالتش هم اصلا به شوخی نمی خورد.من خودم کلی اذیت میکنم بچه ها رو و وشگونایی که سابقا میگرفتم جاش آآآآآبی میشد....خدا ببخشههه......مردشور اون فاطمه رو ببره.خل دیوونه.هیچی بهش نگفت......منم نگفتم ......اصلا به من چه.....

فقط بهش گفتم دفعه ی آخرت باشه دست به دختر    د    میزنیا........دختره همچی رفتار میکرد که انگاری هیچی نشده.........همون بهتر که من حرفی نزدم.........................

پ. ن:چند روز پیش چهلم دوست بابا بود .براش فاتحه بفرستین 

پ.ن ۲:واسه خودمم دعا کنین  

باااااااااااااااای